![]() |
![]() |
|
| هنوز از سقف دلم داره بارون می چکه××× واسه دریای دردم خیلی قلبم کوچیکه |
|
این وبلاگ تعطیل شد. از طرف من
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 18 آبان1386ساعت 21:32 توسط سحر و من |
|
|
سلام به دوستای گل گلاب. آقا بالاخره ما هم وبمون رو سیاه کردیم. نمی خواین تبریک بگین؟ اااااااا تبریک بگو جای اینکه نگاه کنی حالا خوب شده یا نه؟ جون من حالمونو نگیرین
زندگی قصه ی مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند فروختی . گفت : نخریدند تمام شد !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 آبان1386ساعت 20:11 توسط سحر و من |
|
|
می دونی؟ يه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشی منم باشم.. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد.. من توروبغلم کنم که نترسی...که سردت نشه..که نلرزی.. اينجوری که تو تکيه دادی به ديوار..پاهاتم دراز کردی.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی.. بهت می گم چشماتو می بندی؟ ميگی اره بعد چشماتو می بندی ... بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟ می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن.. يه عالمه قصه طولانی و بلند که هيچ وقت تموم نمی شن.. می دونی؟ می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع.. يه ضربه عميق..بلدی که؟ ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نميدونی من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمی بينی که سريع می برم..نمی بينی خون فواره می زنه..رو سنگای سفيد..نمی بينی که دستم می سوزه و لبم رو گاز می گيرم که نگم آخ که چشماتو باز نکنی و منو نبينی.. تو داری قصه می گی.. من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش.. حيف که چشمات بسته است و نمی تونی ببينی.. تو بغلم کردی..می بينی که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکنی که گرم بشم.. می بينی نا منظم نفس می کشم..تو دلت ميگی آخی دوباره نفسش گرفت. می بينی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر ميشم.. می بينی ديگه نفس نمی کشم.. چشماتو باز ميکنی می بينی من مردم.. می دونی ؟ من می ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايی مردن.. از خون ديدن..وقتی بغلم کردی ديگه نترسيدم.. مردن خوب بود ارومه اروم... گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شديا بعدش تو همون جوری وسط گريه هات بخندی.. گريه نکن ديگه خب؟ دلم می شکنه.. دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 آبان1386ساعت 17:19 توسط سحر و من |
|
|
به یاد بهارکه رفت دیگر از سقف زمانه آفتابی بر نمی تابد مرا کلبه جانم دگر باز روشنایی نیست. در کنار پنجره دیگر گل اندامم نمی ماند شهر خالی گشته بی او آشنایی نیست. کوچه باغان گذشته خالی از فریاد شبگرد و غزل گشته باغ سر سبز جوانی ها خزانی شد. سالها بی بودنت بودم، تن به هر بیهوده فرسودم جمع این مطلب زدم من |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 آبان1386ساعت 20:29 توسط سحر و من |
|
|
¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´o¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶¶ ¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ ¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ ¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´7¶$$$$¶¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ ¶´´´´1¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¢´´´¶¶$$$$¶¶$$¶¶$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ ¶´´´¶¶¶¶¶$¶¶¶¶¶¶¶¶1´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$¶¶¶¶¶¶$¶¶ ¶´¶¶¶¶$$$$$$$$??¶¶¶¶´´´¶¶$$$$$$$$$$$$$$$¶$¶¶¶ ¶¶¶¶¶¶$$$$$$¶$$$$$¶¶¶´´¶¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶ ¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶$´¶¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶¶$$$$¶¶ ¶¶¶¶$$$¶$$$$¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¢¶¶¶¶$¶¶¶¶¶$????????¶ ¶¶¶$$$$¶$$$$¶$$$$$$$$$$¶´´o¶¶¶¶¶¶¶??$$$$$¶¶¶¶ ¶¶¶¶$$$¶¶$¶¶¶¶$$$$$$$$¶¶¶´´´¶¶¶7´$$$¶$¶¶$$$¶¶ ¶¶¶¶$$$$$$¶$$¶$$$$$$$$$¶¶´´´´´´´¢¶¶$$$$$$$$¶¶ ¶¶¶¶¶¶$?$$¶$$$$$$$$$$$$$¶¶´´oo´´¶¶$$$¶$$$$$$¶ ¶´¶¶¶¶¶$$$$$¶¶¶¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶´7´7¶¶$$$$$$$$$$$¶ ¶´´´¶¶???$???$¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¢´´´¶¶¶¶$¶¶$$$$$$$$¶ ¶´´´?¶$$??$$$??¶¶$$$¶¶o´´´´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$¶¶ ¶´´´´¶¶$$?$?$$?$¶¶¶¶¶?´´´´¢¶¶¶$$$$$$$$$$$¶¶$¶ ¶´´´´o¶¶$?$$$???$¶¶¶¶´´´?¶¶¶$$$$$$$$$$$$$¶$$¶ ¶´´´´´¶¶¶$$$$??$?¶¶¶¶´¶¶¶¶$?$$$$$¶¶¶$$$$¶$$$¶ ¶´´o¶¶¶$¶¶¶¶$$?$??¶¶´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$$¶¶$$$$¶ ¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶$??$$¶´´´¢¶¶$$$$$¶$$$$$$¶¶¶$$$$¶ ¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶$$$$¶¶1´´¶¶?$$$¶$$$¶$$$$$$$$$$¶ ¶¶$$??$$$¶$$$¶¶$$$$¶¶¶´¶¶$$$$$$$$$$¶¶$$$$$$$¶ ¶???$$$$$$$¶¶$$$$$$?¶¶¶¶¶$$¶¶$$$¶¶¶$$$$$$$$¶¶ ¶$¶$$$$$$$$$¶¶$¶$$$$$$$$$$$¶¶$$$$¶$$¶¶¶$$$$$¶ ¶$$$$$$¶$$$$¶$¶¶$¶$$¶¶$$$$$$$$$¶¶$$¶$$$¶$$$$¶ ¶$$$$$$¶$$$$¶$$¶?¶$$$$$$$¶$$$$$$¶$$¶$$$¶$$$$¶ ¶¢¶¶$$$¶$¶¶¶¶¶$$¶¶$$$¶¶$$$$$$$$$¶¶$$$$¶¶¶$$$¶ ¶¢$¶$$$$$¶$$$$$$¶¶$¶¶¶¶$$$$$$¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶¶¶ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 آبان1386ساعت 16:14 توسط سحر و من |
|
|
در محراب نمازم تو را می جویم. تو را که بعد از خدا عاشقانه می پرستم و در عمق نگاهت آرام می گیرم. آرامش من به رسیدن وصال توست. ولی افسوس این خواب و خیالی بیش نیست. من به خودم جرأت نمی دهم که بگویم: تو از آن من باشی، و مطمئن هستم که این ممکن نخواهد بود. شاید در رویای خویش سیر می کنم. اما روزی خواهد آمد که از رویای خود بیرون آمده و به واقعیت می رسم. افسوس که آن روز خیلی دیر است چون دیگر در خود رمقی نمی بینم و با دلی پژمرده به انتظار می مانم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 آبان1386ساعت 14:33 توسط سحر و من |
|
|
این است در سراشیب زندگی سقوط کردن تسلیم شدن و دم نزدن. این است عشق را شناختن او را جلا دادن و به جاگاه قلب نشاندن. این است تولد شادمانه، خوشحال بودن و غمناک بودن و جسم را به خاک سپردن و روح را آزاد کردن و تقدیم دیگری نمودن این است سهم انسان از زندگی... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 آبان1386ساعت 14:24 توسط سحر و من |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 آبان1386ساعت 18:35 توسط سحر و من |
|
|
زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد. زندگی شاید ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می اویزد. زندگی شایدطفلی است که از مدرسه بر میگردد یا نگاه گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر می دارد وبه یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر".
خدایا عشقی به من بده که مرا بسازد همچون فرشتگان بهشت تو یاری به من بده که در او ببینم یک گوشه از صفای سرشت تو را
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 مهر1386ساعت 20:37 توسط سحر و من |
|
|
خمیازه، پتو، فحش ،آینه، دستشویی،تف به زندگی،مجسمه احمدی
نژاد(اه باز چشاش یادم رفت)،حوله،صبحانه،چایی ،لباس، تی شرت(از این به بعد بلوز)،
حیات ،ماشین،داغ بنزین،استارت،بیرون،در حیاط،خیابون،ساعت 7 صبح، اخبار رادیو ورزش،
حجازی کرکی،ترافیک، طرح زوج و فرد، استاد دودره کردن مامور،چند تا فحش ،آریا شهر،
سر کار کارکارکارکارکارکارکار ناهار کارکارکارکرکارکارکار،بعد از ظهر، ماشین،
خیابون دید زدن،بوق زدن،ترافیک،نزدیکای خونه، غروب،دلم گرفت باز،خونه، پارکینگ، در
حیات،مامان،چایی،پارک،چمن مصنوعی،فوتبال،اوسکل کردن بقیه،خونه فبوی عرق،جوراب،شامپو،حوله،سشوار،کتیرا،گام،وبلاگ،کریس
دبرگ،جنی مویس،ویننیگ ایلون، چرت،یه حمد قل هوالله،خواب، بازم اون با اون چشماش.
تا فردا صبح چند تا غلت،فردا ،خمیازه، پتو، فحش،………………….من
مردم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 مهر1386ساعت 20:56 توسط سحر و من |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
): اولين باری که عاشقت شدم يادته ؟ من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم . من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادی دور خودت پيله نزنی . ولی نمی دونم چی شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم . تو هم از غصه دور خودت پيله بستی . ... حالا دومين باره که عاشقت شدم ولی حالا من هنوز يه کرم سيبم و تو يه پروانه خوشگل تو پر زدی و رفتی و من موندم و سيبايی که جايی برای خورده شدنشون نمونده . از هر چی سيبه منتنفرم
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
گزیده طنز عبید زاکانی |
|
RSS
|